تبليغاتX
چراغ

چراغ

 

می خواستم این جا شخصی تر و بی پیرایه تر بنویسم اما موفق نشدم، شاید چون زیاده محافظه کاری بخرج می دهم. حالا، چه فایده از چراغی که روشن نباشد؟ یعنی که دیگر اینجا نمی نویسم ...  چند لحظه صبر کنید: زین پس در " سبوی تشنه "، " باز " خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 4:2  توسط فرید  | 

معرکه

 

در سنت مسیحی، چنین آموزه ی پر مغزی وجود دارد که:

« چنان کار کن که گویی همه چیز منوط به اراده ی توست و چنان دعا کن که گویی همه چیز منوط به اراده ی خداوند است.»

گاندی هم که برآمده از سنت "هندو" ست و البته بسیار آشنا به ادیان دیگر، می گوید:

« ما همگی پادشاهان سرزمین تلاش هستیم، فقط خداست که پادشاه اقلیم نتیجه است. »

در ادیان شرقی هم آموزه ی مشابهی هست که از آن به  "عمل بی امل" یا "کنش بی خواهش" تعبیر می کنند.

و در سنت اسلامی هم چنین می آموزیم که:

 « من همه ی تلاشم را می کنم  و همه ی نتیجه  را به خداوند می سپارم. »

می خواهم بگویم که:
 چقدر درک این آموزه ی مشترک ادیان می تواند به بهتر زیستن یک انسان کمک کند. این آموزه ها معرکه اند، معرکه. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 3:2  توسط فرید  | 

ادبیات پرهیز

 

 

    مي خواستم چيزي راجع به " اقتصاد و فرهنگ " بنويسم اما ديدم حرفم پختگي كافي را ندارد، ننوشتم. گفتم چيزي راجع به گاندي بنويسم اما ديدم اگر صبر كنم حرفم كاملتر و پخته تر مي شود، ننوشتم. گفتم چيزي از تجربه هاي كارآموزي ام بنويسم اما ديدم شايد فقط براي خودم جالب باشد، ننوشتم. وسوسه شدم ناخنكي از درونياتم بنويسم اما وسوسه ام زودگذر بود و مقاومت من هم كم نبود، ننوشتم. از اول هم نمي خواستم از نارضايتي ها و گله ها و غر زدن هايم چيزي بنويسم كه از غر زدن در جاي عمومي خوشم نمي آيد، ننوشتم و ...

يكي از دلايلي كه سبوي تشنه را بستم و اين جا را باز كردم همين بود كه مي خواستم با وسواس كمتري بنويسم و "شايد يك جامه ي ديگر بهانه ي يك طرح ديگر شود"، اما وسواسم در نوشتن در جاي عمومي كم نشده هر چند خوانندگان اين جا، تعداد واقعا كمي باشند و هر چند برخي شان از دوستان نزديكم باشند ... من در اينجا با "ادبيات پرهيز" مي نويسم يعني نوشته هايي كه از بيان خيلي از موضوعات پرهيز مي كنند و اين وجه پرهيزشان خيلي غالب است به وجه ناپرهيزي شان.

 

حالا در جواب اين كه  "چه خواهم كرد؟" بايد بگويم كه : ببينم چه مي شود ...

 

پيغامی پیش از  "پیش از مرگ":

 ويتگنشتاين موقع مرگش به دوستانش پيغام فرستاد كه "زندگي فوق العاده اي داشته ام"، دارم مي انديشم كه اگر من موقع مرگم چنين پيغامي را -گفته يا نا گفته- براي دوستانم باقي بگذارم يعني زندگي ام ارزش زيستن داشته و گر نه ...

 

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:24  توسط فرید  | 

 

 

 ... و چه نیرویی دارد این ذکر ِ " الهی! شکرت" ...

پی نوشت:
۱. راستی! سعید هم می داند چه می گویم.


۲. توی تابستون خشک و داغ عجیب که این بیت! به دلم آدم بشینه:
هوا بوی نم گرفته / دوباره دلم گرفته / صدای گریه ی بارون / تو خیابون دم گرفته / 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 20:6  توسط فرید  | 

 

 

 اول. یک وقت هست که آدم درددل می کند یا گله ای و شکایتی به جایی می برد یا حرف از دغدغه های خرد و کلانش می زند یا از مسولیت های پیش روی خودش و اطرافیانش می پرسد؛ این ها حسابش جداست با وقتی که آدم می خواهد اظهار نظری بکند، آدمی که می خواهد اظهار نظری بکند درستش این است که: -راجع به موضوع به قدر کافی اطلاعات داشته باشد. -تخصص کافی برای تحلیل موضوع داشته باشد.

 حالا اگر ازین پنجره نگاه کنیم که از لحاظ "سیاسی" در لبنان چه می گذرد، من چون نه اطلاعات کافی دارم و نه تخصصی، اظهار نظری نمی کنم. از بین آن ها، خواندن این تحلیل بدبینانه و شاید هم واقع بینانه و این سرمقاله ی شرق  که نزدیکی بیشتری به ایدئولوژی جمهوری اسلامی دارد، خالی از لطف نیست.

  اما وقتی که آدم به اینهمه جنگ و خونریزی و ستمی که به همنوعانش می رود نگاه می کند، مساله برایش در همه ی ابعاد کمرنگ می شود و فقط بعد انسانی اش پررنگ می ماند. چه آن لبنانی و چه آن فلسطینی و چه آن اسراییلی بی گناهی که قربانی این جنگ می شوند، انسان اند و فرقی نمی کند که دین شان چه باشد و دولت کشورشان با دولت کشور من متحد باشند یا سر جنگ داشته باشند؛ مساله مقوله ی انسان است.

 دوم. این روزها جمعی از دوستانم خیلی دغدغه مند آینده ی تحصیلی شان هستند. در کنار گفت و گو هایی که با هم داشتیم یک نکته ای که به نظرم قابل توجه بود به این دوستانم گفتم، و ان اینکه آگاهی از یک جنس است و تصمیم از یک جنس دیگر. قطعا این درست است که ما باید دنبال کسب آگاهی باشیم تا تصمیم درست تری بگیریم اما بسیاری اوقات بین آگاهی و تصمیم فاصله ی قابل توجهی وجود دارد، مثلا فرض کنیم کسی می خواهد راجع به آینده ی تحصیلی اش تصمیم بگیرد این آدم راجع به امکان های مختلفی که پیش رویش است تحقیق می کند: این که ایران بماند یا نماند، این که در رشته ی قبلی اش بماند یا نماند، اینکه اگر می خواهد از رشته ی قبلی اش ببُرد چه رشته ای را به جایش می خواهد انتخاب کند. این بابا تحقیق می کند و از اساتید و دانشجو های قدیمی که راه های مختلفی را طی کرده اند پرس و جو می کند و یک سری اطلاعاتی به دست می آورد. اما از این مجموعه ی اطلاعات تصمیم درنمی آید. تصمیمی که آدم با آزادی می گیرد با "شوق" و با "قدری ترس" همراه است. شوق به خاطر این که خودش دارد با تصمیمش راه زندگی پیش رویش را تعیین می کند و ترس به خاطر این که درصدی ریسک در تصمیمش هست. وقتی آدم آگاهی اش به حدود خوبی می رسد تصمیم گیری تمام نشده بلکه یک جهش دیگر مانده. این قصه ایست که مثلا وقتی آدمی می خواهد رشته اش را تغییر دهد با آن مواجه می شود.

سوم. نشریه ی نامه با آقای ملکیان مصاحبه ای کرده راجع به مباحث نواندیشی دینی که خواندنش برکت دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:18  توسط فرید  | 

یک داستان نسبتا خیلی کوتاه


 

   

        پشت خط قرمز ايستاده ام و منتظر آمدن مترو هستم. پيرمرد و پسركي كه نوه اش باشد، هم در حاليكه دست هم را گرفته اند، كنار من ايستاده اند. دقيقه اي نگذشته كه نور و صداي مترو و پس از آن خودش مي رسد. پشت در هاي مترو تجمع مي شود، من و پيرمرد و پسرك هم خود را به يكي از اين تجمع ها مي رسانيم. در مترو باز مي شود. همه هول مي دهند كه زودتر وارد مترو شوند تا بتوانند روي صندلي بنشينند. من كه خوشم نمي آيد هل دادن ها را تماشا مي كنم. چشمم به پيرمرد مي افتد: ناگهان دست پسرك را ول مي كند و مثل سرباز هاي جوان و لاابالي هول مي دهد و سريع خودش را مي چپاند تو مترو. حالا تقريبا همه وارد شده اند و من مانده ام و پسرك. او گيج شده و انگار نمي خواهد وارد شود انگار نه انگار كه تا ثانيه اي ديگر در بسته مي شود. به آرامي هلش مي دهم داخل و خودم نيز وارد مي شوم. در پشت سرمان بسته مي شود. پسرك مضطرب است، بين شلوغي چشمانش را مي گرداند: پيرمرد آنجا روي صندلي اي نشسته و با دست صندلي بغل را گرفته. پسرك بي معطلي مي رود و پيش پدر بزرگ مي نشيند. نگاهشان مي كنم، هر سه لبخند مي زنيم. مترو راه مي افتد ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 13:10  توسط فرید  | 

من، پوپر، ایران

 

 

 

يك نظر:

پوپر مي گويد وضعيت هاي اجتماعي كمتر از وضعيت هاي مربوط به علوم فيزيكي پيچيدگي دارند؛ زيرا در اغلب وضعيت هاي اجتماعي، اگر نگوييم در همه ي آن ها، نوعي عنصر عقلانيت وجود دارد. وجود اين عنصر عقلانيت اگرچه هيچگاه كامل نيست، اما به هر حال موجب مي شود كه براي كنش و واكنش هاي انساني بتوان مدل هاي نسبتا ساده اي ساخت.

يك نقد:
 

اگر بپذيريم كه در اغلب وضعيت هاي اجتماعي عنصر عقلانيت وجود دارد و مثلا يك خريدار بر اساس اطلاعاتي كه از وضع بازار دارد، اغلب "بهترين" انتخاب "ممكن" را مي كند؛ يك شهروند بر اساس اطلاعاتي كه از نامزد هاي انتخابات دارد، نامزدي را انتخاب مي كند كه بيشترين انطباق با باورهاي او را داشته باشد؛ يك پدر بر اساس در آمدش و اطلاعاتي كه از مدارس شهر دارد فرزندش را در "بهترين" مدرسه ي "ممكن" نام نويسي مي كند؛ و يك جوان جوياي كار بر اساس مهارتش و اطلاعاتي كه از تقاضا براي كار دارد، به بهترين مورد كاري رجوع مي كند؛
اما اين ها هيچ كدام دليلي براي اين نمي شوند كه براي كنش و واكنش هاي انساني بتوان مدل هاي ساده اي ساخت. كاملا محتمل است كه وقتي هر شهروندي مي خواهد بهترين انتخاب ممكن را بكند وضعيت پيچيده اي پديد آيد.

 

   
یک نكته:

-به هر حال، "شك ندارم" كه پوپر اگر علاوه بر غرب با جامعه ي ايران آشنا بود، چنين نظري نمي داد!  


 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 12:42  توسط فرید  | 

هنرمند در اين زندگي كيست؟


 

فرض كه "الف" آدمي ست كه بسيار عميق است و اهل انديشه و ادب و فرهنگ، و "ب" آدمي ست كه خيلي با طراوت است و سرخوش. اما الف هيچ طراوتي ندارد، بي حوصله و كسل است و ب هم هيچ عمقي ندارد، رفتارش و انديشه اش سطحي است. هنرمند در اين زندگي آن كسي است كه هم عميق است و هم با طراوت. هم اهل دنيا ست هم فراتر از دنيا، هم به خود مي انديشد و درون نگري را مي داند هم اهل اجتماع است و سياست و فرهنگ اجتماعي، هم با لطافت زندگي آشنا ست و هم با خشونت آن و ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:8  توسط فرید  | 

این یا آن؟

 

دو گرایش عمده در نحوه ی زیستن آدم ها وجود دارد:
یکی زندگی توام با شادباشی، دم غنیمتی گری و عشرت طلبی 
و دیگری زندگی همراه با اخلاق ریاضت کشانه
یکی می کوشد تا نهایت لذتی را که می شود بُرد را سر بکشد و دیگری اصلا لذت را در "ترک لذت" می یابد، یکی می می زند تا درد ها را فراموش کند و دیگری ریاضت خودخواسته می کشد تا دردش افزون تر شود، چون یکی درمان را در لحظه می خواهد و دیگری درمان را بی درد کشیدن ناممکن می داند، یکی لاقید و لا ابالی ست و دیگری پای بند اخلاقی قید آور، یکی در اندیشه ی لحظه است و به فردا نمی اندیشد دیگری دور اندیش است و آینده نگر، یکی دنیا را می طلبد هر چند اگر درویش باشد در حالیکه دیگری از دنیا می گریزد حتی اگر سلطان باشد ...
 

  اين وصف ها براي سر و ته طيف است، و در واقع هر كسي در زندگي اش به اين طرف طيف يا آن طرف طيف نزديك تر است. اگر به آدم هاي دور و برمان نگاه كنيم نمونه هايش را كم و بيش پيدا مي كنيم و من هم براي اين كه منظورم را روشن تر بگويم نمونه هايي مي آورم:
در فرهنگ ما كسي مثل خيام، نماينده ي زيستن شادباشانه به حساب مي آيد و از سويي ديگر بزرگاني چون امام علي و گاندي زندگي اي سرشار از رياضت كشي دردمندانه داشته اند. 
  
 اين كه گرايش يك آدمي به اين شيوه يا آن شيوه  باشد تا حدي به ويژگي هاي مادرزادي ان آدم ربط دارد، اما در كنار اين، يك پرسش خيلي مهم تري پيش مي آيد: آدم از خودش مي پرسد كه كدام شيوه، درست تر است؟ واقعا اين كه يك شخصي اين جوري زندگي مي كند يا آن جوري خيلي فرق مي كند، هر كدام يك اقتضائاتي دارد هر كدام يك نتايجي دارد و هر كدام يك تاثيرهاي دروني اي دارد كه آن ديگري ندارد. هر كدام از اين دو شيوه ممكن است چه نقصي داشته باشند و چه حُسني؟ آيا حسن اين و حسن آن با هم جمع مي شوند؟  

. . . به هر حال من اينجا و اكنون قصد ندارم جواب خودم را بياورم ولي اگر ذهن مخاطبم را مثل ذهن خودم درگير اين بحث كرده باشم، خشنود مي شوم! 
 
........................................................................................................................................  

پي نوشت:
اين بيت از خيام، عجيب است:
                                   از درد كشيدن آدمي حر گردد                           
                               دانه چو كشد حبس صدف، در گردد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:51  توسط فرید  | 

فرهنگ حکومتی به جای حکومت فرهنگ!

 

حرفایی که اخیرا وزیر ارشاد زده من رو بسیار به وضع فرهنگی پیش روی جامعه امیدوار کرده! نظرات ایشون و برنامه هایی رو که برای بهبود وضع فرهنگی جامعه در نظر گرفته اند به نقل از روزنامه ی شرق، ۵ تیرماه ( صفحه آخر ) می آورم:

وزير ارشاد گفت: از اين پس به فيلم هايى كه مطابق معيارهاى دوران قبل از انقلاب ساخته شوند اجازه نمايش داده نمى شود و ساخت فيلم در ايران نيازمند اصلاحات است. صفارهرندى معتقد است: «برخى فيلم هايى كه در سال هاى اخير ساخته شده اند خلاف معيارهاى يك جامعه اسلامى هستند و ساخت فيلم در ايران نيازمند اصلاحات است. ساختار كليه برنامه هاى فرهنگى و هنرى به ويژه در زمينه سينما در كشور به زودى اصلاح مى شود و همگان اين تفاوت را احساس خواهند كرد.» وزير ارشاد با انتقاد از عملكردهاى فرهنگى در گذشته گفت: «كارهاى فرهنگى در كشور به خصوص در چند سال اخير دچار ضعف هاى فراوانى بوده و سامان اصولى نداشته است. اما در دولت كنونى برنامه هاى لازم براى اصلاح اين بخش اجرا خواهد شد. دولت در ۹ ماه گذشته تلاش هاى فراوانى در تمام عرصه ها كرده و به زودى در عرصه فرهنگ نيز تحولات گسترده اى ايجاد خواهد شد. وزير ارشاد در خصوص بدحجابى گفت: «معضلات فرهنگى در مدت زمان كوتاه پديد نمى آيند و بدحجابى از اين دست مسائل است كه بخشى از آن به دوران طاغوت بر مى گردد. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى درصدد است با اجراى برنامه هاى فرهنگى درخصوص اصلاح وضعيت موجود در زمينه حجاب گام هاى بلندى بردارد.»
 

........................................................................................................................................

پی نوشت:
چه بی نظیر است این بیت، خاصه اگر شرح حال این دوران باشد:

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب 
یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 15:32  توسط فرید  |